تبليغاتX
زهیـــــــــــــر

زهیـــــــــــــر


غیرت معشوقی آن اقتضا کرد که عاشق غیر او را دوست ندارد

 و به غیر او محتاج نشود ، او بود.

غیرتش غیر در جهان نگذاشت

لاجرم عین جمله اشیا شد

و آدمی هیچ چیز را چنان دوست ندارد که خود را .

و ایجا بدان که تو کیستی ؟

 

شیخ جنید ، رحمه الله علیه ، گفت :

" سی سال است تا با حق سخن می گویم و خلق می پندارند که جنید با ایشان می گوید"

به سمع موسی هم او شنید ، که به زبان شجره سخن گفت که :

" انی اناالله رب العالمین "

 

لمعات فخرالدین عراقی

لمعه ی چهارم

 

+ نوشته شده در 88/08/15 13:41 توسط الهام |


در پنجه ی "سین"

و در چتر "ج"

گیر کرده ام

کی خواهد شد که بی کلمات

زندگی کنم

پیش از مردن

بیژن جلالی

 

+ نوشته شده در 88/08/01 21:53 توسط الهام |


فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل

میان دو به تنازع بماند مردم زاد

 

اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردندکه کلی ملک گشتندو نور محض گشتند

ایشان انبیاو اولیا اند، از خوف و رجا رهیدندکه : لا خوفٌ علیهم ولا هم یحزنون

وبعضی را شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند

و بعضی در تنازع مانده اندو آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی

و فغانی و تحسّری پدیدمیایدو به زندگانی خویش راضی نیستند، اینها مومنان اند

اولیا منتظر ایشانند که مومنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند

و شیاطین نیز منتظرندکه او را به اسفل السّافلین سوی خود کشند.

 

+ نوشته شده در 88/07/27 11:24 توسط الهام |


بیرون هیچ خبری نیست

هر خبری هست در درون ماست.

 

+ نوشته شده در 88/06/13 1:25 توسط الهام |


دمی با خویش سر به جیب تفکر فرو بر و تخیل کن که آرام آرام تجزیه می شوی

- و نوری که در اطراف توست آهسته آهسته به خاموشی می گراید- همه چیز

گنگ و بی صدا می شود و سکوت تو را در خود می پوشاند- به هر چیز دست

 می زنی خرد می شود و از بین انگشتانت فرو می ریزد- زمین از زیر پایت می لغزد .

حافظه ات ، چنانکه در بیخودی و بیهوشی ، محو می شود ، آنچه در اطراف توست

 بخار می شودو به عدم می پیوندد و تو خود نیز تحلیل می روی و همین آگاهی از

نیستی هم به سان سایه ای با تو نمی ماند...

 

اگر سرنوشت همین باشد ، آنگاه تبار محنت کشیده ی فرزندان آدم، جز کاروانی

 از اشباه نخواهند بود ، که از عدم بر آمده اند و به عدم فرامی روند ، محو شدن

 از صفحه ی روزگار در دل رنج و آزاری می آفریند که ناگزیر دل در امید می بندیم.

 

نمی خواهم متعلق به خدا باشم ، می خواهم خدا از آن من باشد، خود خدا باشم

 بی آنکه خویشتن خویش را از دست بنهم ، همین خویشتنی را که اکنون با شما

سخن می گوید . ما در پی عین ذات ابدیتیم.

ما به عشق غائیت است که به علیت می اندیشیم.

       اونا مونو

 

        

 

این برج های کلیسا که همه جا سر به آسمان کشیده است و معنی یاس را

نمی داند و آنچه می کند بر انگیختن امید هاست، این مناره های بلند شهر ها

 و این نمازخانه های ساده ی دامنه ی تپه ها که همه جا به سوی آسمان بلند

 است و در هر قریه ای از هر مملکتی با شک و تردید در مبارزه است و به دلهای

 افسرده تسلی می بخشد آیا همه بیهوده است ؟ آیا در پشت سر حیات جز مرگ

 نیست و پشت سر مرگ جز پوسیدن نیست؟

 

اگر زندگی باید ما را ترک کند دیگر ستایش آن بیهوده است و اگر آن را می ستاییم

برای آن است که امیدواریم آن را دوباره در صورت بهتری ببینیم

 و در نفوس مجرد جاویدان بازیابیم.

  ویل دورانت

 

+ نوشته شده در 88/06/01 2:58 توسط الهام |


شاید من بهتر از همه می دانم که چرا انسان تنها حیوان ضاحک است،

او چنان به شدت و مرارت درد و رنج دید،

که مجبور شد خنـــــــده را اختراع کند.

                                           نیچه

؟

       ؟

؟

  آن زمان که آفتاب روز آرامش شب را در هم می شکند ،

دست جهان را در دست هایت بفشر ،

وگل لبخــــــند بر لبان بنشان ،

چه با شکوه است زنده بودن .

                                  جونیوان

 

+ نوشته شده در 88/02/31 16:47 توسط الهام |


 

بر بوی یقین درین بیابان رفتیم

وز عالم تن به عالم جان رفتیم

عمری شب و روز در تفکر بودیم

سرگشته درآمدیم و حیران رفتیم

عطار

 

+ نوشته شده در 88/01/25 19:15 توسط الهام |


 

این همه که از تو می گویم

بیهوده نیست

هر کس که به چیزی یقین کند

می خواهد تمام عمر

در هر کجا

پیامبر این یقین باشد...

                                    اگزوپری

+ نوشته شده در 88/01/16 0:37 توسط الهام |


قصد من فریب خودم نیست ، دل پذیر !

قصد من

فریب خودم نیست.

تو این جایی و نفرین شب بی اثر است.

در غروب نازا ، قلب من از تلقین تو بارور می شود.

با دست های تو من لزج ترین شب ها را چراغان می کنم .

من زندگی ام را خواب می بینم

من رویا هایم را زندگی می کنم

من حقیقت را زندگی می کنم

کنار بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذر گاه های شب زده

عشق تازه را اخطار کردی.

من هلهله ی شب گردان آواره را شنیدم

در بی ستاره ترین شب ها

لبخندت را آتش بازی کردم

و از آن پس

قلب کوچه خانه ی ماست.

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در 87/12/05 14:40 توسط الهام |


فاصله ها را بشمار


سهمی برای من


سهمی برای تو


بنگر


چه عادلانه

 
عشق را قسمت می کنم

 

+ نوشته شده در 87/10/30 22:57 توسط الهام |


عشق را مجالی نیست

حتی آنقدر که بگوید

برای چه دوستت می دارد

 

+ نوشته شده در 87/10/28 23:25 توسط الهام |


 

یخ آب می شود ، در روح من

در اندیشه هایم

بهار حضور توست

بودن توست.

 

+ نوشته شده در 87/10/27 10:16 توسط الهام |


 

یک قلب پاک ، از تمام معابد جهان زیبا تر است.

 

 

 

+ نوشته شده در 87/10/26 17:36 توسط الهام |


وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی ؟

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند ؟

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟

از روزهای دیر بی فردا که می آید ؟

از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

از من اگر کوهم ، اگر خورشید ، اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را ؟

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد؟

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند؟

    اهورا ایمان

 

+ نوشته شده در 87/10/20 13:54 توسط الهام |


 

 

جوانی خردمند پاکیزه بوم

زدریا برآمد به دربند روم

در و فضل دیدند و فقرو تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

سر صالحان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان وگرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش کس آنجا ندید

بر آن حمل کردند یاران و  پیر

که پروای خدمت نبودش فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رای تباه

ندانستی ای کودک خود پسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دل فروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه مسجد به از خاک وخس

طریقت جز این نیست درویش را

که افکنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سلّم جز این

بوستان سعدی

 

+ نوشته شده در 87/09/15 23:23 توسط الهام |


 

 

           إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً (۱۲)

                 این منم ، پروردگار تو ، پای پوش خویش بیرون آور

              که تو در وادی مقدس "طوی" هستی . (۱۲)

                 تا حالا به این فکر کردید که کدوم آیه ی قران رو از همه بیشتر دوست دارید؟؟؟

 

+ نوشته شده در 87/08/27 12:22 توسط الهام |


کدامین نقطه را نطق است انا الحق؟

چه گویی هرزه بود آن رمز مطلق ؟

***

اناالحق کشف اسرار است مطلق

جز از حق کیست تا گوید اناالحق

همه ذرات عالم همچو منصور

تو خواهی مست گیر و خواه مخمور

در این تسبیح و تحلیلند دایم

بدین معنی همه باشند قائم

اگر خواهی که گردد بر تو آسان

و ان من شیئ را یک دم فرو خوان

چو کردی خویشتن را پنبه کاری

تو هم حلاج وار این دم برآری

برآور پنبه ی پندارت از گوش

ندای واحدالقهار بنیوش

ندا می آید از حق بر دوامت

چرا گشتی تو موقوف قیامت

درآ در وادی ایمن که نا گاه

درختی گویدت انی اناالله

روا باشد اناالله از درختی

چرا نبود روا از نیک بختی

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست

یقین داند که هستی جز یکی نیست

انانیت بود حق را سزاوار

که هو غیب است و غایب وهم و پندار

جناب حضرت حق را دویی نیست

در آن حضرت من و ما تویی نیست

من و ما و تو و او هست یک چیز

که در وحدت نباشد هیچ تمییز

هر آن کو خالی از خود چون خلا شد

اناالحق اندر او صوت و صدا شد

شود با وجه باقی غیر هالک

یکی گردد سلوک و سیر و سالک

حلول و اتحاد از غیر خیزد

ولی وحدت همه از سیر خیزد

تعین بود کز هستی جدا شد

نه حق شد بنده ، نه بنده خدا شد

حلول و اتحاد اینجا محال است

که در وحدت دویی عین ظلال است

وجود خلق و کثرت در نمود است

نه هر چه آن می نماید عین بود است

شیخ محمود شبستری

+ نوشته شده در 87/05/31 23:7 توسط الهام |


 

خداوند عز و جل به موسی (ع) فرمود :

ای موسی سفارش مرا در مورد چهار چیز به یاد بسپار :

نخستین آنها، آنکه تا به یقین نرسیده ای که گناهانت آمرزیده است ،

به عیب های دیگران نپرداز .

دوم آنکه تا یقین نکردی گنجهای من به پایان رسیده است غصه ی روزیت را نخور .

سوم آنکه تا به نابودی فرمانروایی من یقین نکردی ، از کسی غیر از من امید مدار .

و چهارم اینکه تا شیطان را مرده نبینی ، از مکر و حیله ی او ایمن نباش .

 

+ نوشته شده در 87/05/24 13:24 توسط الهام |


پیش از آن کاندر جهان باغ و رز وانگور بود

از شراب لایزالی جان ما مخمور بود

ما به بغداد ازل لاف اناالحق می زدیم

پیش از ان کاین دار و گیر ونکته ی منصور بود

دوش ما را در سحر از لطف حق صد سور بود

رفتم اندر کوی وصلش در رهم صد طور بود

پا نهادم همچو موسی ، گشت عاجز پای من

سر نهادم من به جای خاک ره معذور بود

طالبان دیدم که هر یک در طلبکاری شدند

طالب آنجا بایزید و شبلی مسرور بود

یک نظر کردم در آن میدان سربازان حق

مست حضرت در میان حلاج یا منصور بود

گفت عطار : از کجایی ؟ وز کجا جویم تو را

گفت راه ما قدیم و از قدم ره دور بود

عطار

+ نوشته شده در 87/05/11 1:7 توسط الهام |


   ز کجا آمده ای می دانی؟

   ز میان حرم سبحانی

یاد کن هیچ به یادت آید؟

آن مقامات خوش روحانی

بس فراموش شدستت آنها

لاجرم خیره و سرگردانی

جان فروشی به یکی مشتی خاک!

این چه بیعیست به این ارزانی!

باز ده خاک و بدان قیمت خود

نی غلامی ، ملکی ، سلطانی

جهت تو ، ز فلک آمده اند

خوب رویان خوش پنهانی

                                               دیوان شمس

                                                                                                       

+ نوشته شده در 87/04/21 1:12 توسط الهام |


 شايد شهريار را بتوان آخرين شاعر غزل سراي چيره دست در ادب فارسي ناميد چرا كه پس از او ديگر قالب غزل ، شاعر بزرگي به خود نديده و علاوه بر اين رفته رفته غزل جاي خود را به شعر سپيد و نيمايي سپرده و خود به شعراي سلف پيوسته است. شهريار شاعر شوريده اي است كه همچون بسياري از اسلاف خويش از عشق زميني و مجازي ، به عشق آسماني و حقيقي دست يافت و اين عشق سبب شد تا گوهر وجودش در كوره سختي ها بگدازد و بر عيار آن افزوده گردد.

از کودکی ارادت خاصی به استاد شهریار داشتم ، به همین دلیل همیشه سریال "شهریار" رو دنبال میکنم ، ولی متاسفم که در قسمت های اخیر این سریال سهل انگاری هایی صورت گرفته :

مریم بهجت تبریزی (دختر استاد شهریار) : سريالي كه با نام «شهريار» از شبكه دوم سيما در حال پخش است، متاسفانه داراي صحنه‌ها و سكانس‌هايي غيرواقعي و توهين آميز به شخصيت استاد شهريار بوده كه نه تنها با واقعيت‌هاي حيات آن بزرگوار همخواني نداشته و ندارد، بلكه با تحريف و تغييراتي همراه بوده است كه نهايتا به مسخ شخصيت حقيقي و اجتماعي و ادبي پدرم -كه محبوب‌ترين شاعر ايران در قرن حاضر است- منجر مي‌شود.داستان،بيوگرافي و شخصيتي كه از پدر من در اين سريال نمايش داده مي‌شود به طور كلي متفاوت از واقعيت است و كسي كه اين فيلم ساخته كوچك‌ترين شناختي از شخصيت ادبي، مذهبي، ديني و عرفاني پدرم نداشته است.

وی با انتقاد از نمايش چهره‌اي غير واقعي از مادرش در اين سريال افزود: مادرم، فردي باسواد بوده كه در سريال بي‌سواد معرفي مي‌شود. ايشان نوه عمه پدرم و خويشاوند نزديك مادرم بود ولي در اين سريال، يك فرد بيگانه معرفي مي‌شود كه پدرم را به طور اتفاقي در بانك مي‌بيند.مادر من عاشق شعرهاي پدرم بود چون بيست و چند سال از پدرم كوچك‌تر بود و به خاطر انگيزه ادبي‌اش با پدرم ازدواج كرد.

البته بد نیست در اینجا نگاهی به قسمتی از صحبت های کمال تبریزی  ، کارگردان سریال داشته باشیم

یکی از کسانی که خیلی به ما کمک کرد پسر شهریار آقای هادی بهجت تبریزی بود که اطلاعات خیلی خوبی در مورد پدرش به ما داد البته ما نتوانستیم متاسفانه با دخترهای شهریار هم صحبتی داشته باشیم چون آنها مایل به این کار نبودند و دلایلی آوردند که برای ما قانع کننده بود.

ایشان در جای دیگر اشاره می کنند که علاقه ی زیادی نیز به شکستن تابوها دارند :

من همیشه آدمی ام که وقتی به تابوها برخورد می کنم اساساً خلاقیتم شکوفا می شود و مدام تلاش می کنم تا ببینم چطور می شود این تابوها را شکست. من در مورد شهریار خیلی سعی کردم او را واقعی ببینم اما متاسفانه چیزی که باعث می شود شما در مورد شخصیت هایی از این دست واقعیت و حقیقت را نتوانید خوب درک کنید آن هاله تقدسی است که معمولاً پیرامون این آدم ها پیچیده می شود و باعث می شود که شما از درک درست آن پدیده و شخصیت عاجز بمانید. من سعی کردم این تابوها را بشکنم و شهریار را به نوعی زمینی کنم. یعنی او را آدمی نشان دهم که درروند زندگی روزمره قرار می گیرد و می تواند بعضاً خطا هم بکند.

از نظر من (نویسنده ی وبلاگ ) به خاطر شکستن تابوها نباید کاری کرد تا خود حقیقت نیز نادیده گرفته شود ، مسلما شخصیت هایی اینچنین زندگی ای فراتر از روزمرگی داشته اند. و من معتقدم در این سریال همان طوری که دختر استاد شهریار نیز بیان کرده اند آنطوری که باید به شخصیت معنوی ایشان پرداخته نشده ، البته خود کمال تبریزی اذعان دارد که این تنها شخصیت استاد از دید او است و اگر کس دیگری بخواهد این سریال را بسازد مسلما متفاوت خواهد بود.

ودر آخر اظهارات دکتر مرتضی میرباقری معاون سیما در این مورد:

در سريالي كه سازمان صدا و سيما سفارش مي‌دهد در وهله اول بايد مصالح ملي، منافع ملي و ضوابط عمومي جامعه را حفظ كنيم. ما در مراحل مختلف تلاشمان اين است كه با همفكري‌هايي كه انجام مي‌دهيم اين اصول د رنظر گرفته شود چنانچه در آخرين مرحله كه به پخش نزديك مي‌شود برسد احساس كنيم برخي از موارد مي‌تواند سوء تفاهم ايجاد كند به دليل اينكه رسانه ملي هستيم به هيچ وجه اجازه چنين كاري را نخواهيم داد.

معمولا در كارهاي تاريخي كه ساخته مي‌شود نيز بايد يك سعه صدر از سوي وابستگان شخصيت‌هاي ملي و هم از طرف كساني كه مي‌خواهند در قالب يك اثر دراماتيك و نمايشي كار را عرضه كنند وجود داشته باشد و ما از اينكه مذاكره‌اي بين طرفين انجام بگيرد استقبال مي‌كنيم و اميدواريم سوء تفاهمات برطرف شود. ليكن از اينكه اينگونه مسائل اسباب سوء‌تفاهم شود و دغدغه خاطر و نگراني يا در خانواده يا در اصحاب هنر ايجاد كند بايد پرهيز شود.

+ نوشته شده در 87/02/19 21:17 توسط الهام |


       

روح و جسم

به نام يکديگر سوگند يادکرده اند

روح و جسم

نگاهبانان باغی هستند

که در آن انجير می رويد.

از اين دو اما

يکی کور است و

ديگری لنگ.

تنها آن زمانی که کور

لنگ را بر دوش خود می نشاند

می توانند انجير بچينند.

                                         سیروس آتابای

 

+ نوشته شده در 87/02/15 23:47 توسط الهام |


 

رنه دکارت: اکنون مدتی است دریافته‌ام که از همان نخستین سال‌های زندگی بسیاری عقاید نادرست را به عنوان آرای حقیقی پذیرفته‌ام و هر آنچه از آن پس بر اصولی چنین نامطمئن استوار ساخته‌ام بسیار مشکوک و غیر یقینی بوده است و از همان زمان متقاعد شدم که باید یک‌بار در زندگی‌ام خودم را به جد از همه عقایدی که قبلا پذیرفته بودم رها سازم و اگر می‌خواهم چیزی استوار و پایدار را در علوم مستقر سازم از نو از مبانی آغاز کنم. اما چون این کار در نظرم بسيار خطير مي‌آمد منتظر ماندم تا به سنی از پختگی برسم که پس از آن منتظر سن دیگری که برای انجام آن شایسته‌تر باشم نمانم. این امر سبب چنان تاخیری طولانی شده است که از این پس گمان می‌کنم اگر باز هم بخواهم زمانی را که برای عمل برایم باقی است صرف تامل کنم مرتکب خطاب شده‌ام. بنابراین، امروز که بخوبی مهیای انجام این نقشه‌ام ذهنم را از هر مشغله‌ای فارغ ساخته و خوشبختانه از هیچ انفعالی خودم را منقلب احساس نمی‌کنم و برای خودم آرامش مطمئن را در عزلتی آرام فراهم ساخته‌ام با جدیت و به اختیار به تخریب عمومی همه عقاید قبلی خود اهتمام می‌کنم.

لیکن برای این منظور لازم نیست بطلان جملگی آنها را نشان دهم زیرا این کاری است که محتملا هرگز به پایان‌اش نخواهم رسید. اما همین قدر که عقل مرا هم اکنون قانع کرده است که باید با همان دقت از معتبر شمردن چیزهایی که کاملا یقینی و غیر قابل شک نیستند خودداری کنم که از معتبر شمردن چیزهایی که به نظرم آشکارا باطل می‌آیند، اگر بتوانم در هر کدام از آنها اندک دلیلی برای شک پیدا کنم همین برای به دور انداختن همه آنها کفایت می‌کند و همچنین برای این کار لازم نیست که یکایک آنها را به طور خاص معاینه کنم زیرا این کار پایانی نخواهد داشت، بلکه چون ویرانی بنیان‌ها ضرورتا‌ ویرانی کل بنا را به همراه خواهد آورد، نخست به اصولی حمله می‌کنم که همه عقاید قدیمی من بر آنها استوار‌ند.

هر آنچه را که تاکنون به عنوان حقیقی‌ترین و مطمئن‌ترین چیزها پذیرفته‌ام از حواس یا به وسیله حواس آموخته‌ام، اما گاهی به تجربه دریافته‌ام که این حواس فریبنده بوده‌اند و شرط احتیاط آن است که هرگز به چیزهایی که یک بار ما را فریفته‌اند کاملا اعتماد نکنیم.

از دیگر فیلسوفان شکاک غزالي بود که نه تنها در مسائل عقلي و ديني و روحي به شك افتاد، بلكه در همه چيز شك كرد. تا آنجا كه ايمان خود را از دست داد. در كتاب جواهر القرآن به اين مطلب اشاره دارد.

 

غزالي در محسوسات شك كرد و به علاج آن پرداخت ولي چنان ريشه دوانده بود كه نتوانست آنرا رفع نمايد كه گفته اند رفع شك ميسّر نشود مگر به دليل و ادله ديني هم جز از تركيب علوم اوليه حاصل نشود. و اگر علوم اوليه ثابت نباشند نمي توان به دليل آنها اعتماد نمود. بقول خود غزالي اين شك بيش از دو ماه بطول نينجاميد كه خداوند شفاعت عنايت كرد و نفس به صحت و اعتزال باز آمد و به ضرورت عقلي اعتماد نمود ...

 

+ نوشته شده در 87/02/06 14:8 توسط الهام |


  • دیدگاه‌های دینی

در دینهای ابراهیمی(اسلام٫ مسیحیت و یهودیت) و مزدیسنا(زرتشتی) باور بر این است که دنیا کشتزار آخرت است و بر پایه کارهای ما در دنیا در آخرت ما یا به بهشت می‌رویم و یا به دوزخ. در دین‌های بودایی و هندویسم و برخی دین‌های آفریقایی باور بر تناسخ است.

یک گونه از تناسخ را می توان اینگونه گفت که زندگی مراحل مختلفی دارد. پایین ترین آن‌ها نیستی و سپس به ترتیب جمادات٬ گیاهان٫ جانوران٫ انسان و بالاتر از آن خداست که در دین بودا آن را نیروانا می‌خوانند. برای نمونه اگر انسان فرد بدی بوده باشد به مرحله ی پایین تر یعنی حیوانات نزول می‌کند. اگر هم که خوب بوده باشد به بی‌نهایت (خدا یا نیروانا) می پیوندد و پس از آن دیگر نه نزول خواهد کرد و نه صعود و همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. باید توجه داشت که پایین ترین سطح یعنی نیستی نیز همینگونه است که پس از رسیدن به آن همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. تناسخ گونه های دیگری با تفاوت جزيی با گونه ی گفته شده دارد.    

  • دیدگاه عقلی

 این روش تعیین هدف زندگی یا سعادت انسان، ریشه در نگرش یونانی دارد و عده ای از اندیشمندان با بکارگیری قواعد منطق و با مفروضات و براهین، سعادت را تعریف کرده اند. برای نمونه "ارسطو" سعادت را چنین تعریف می کند: "فعالیت عقلانی توأم با عالی ترین و کاملترین فضایل در تمام عمر" و استدلال می کند که "فضیلت ملکه ای است که منحصراً موقوف به اراده ی ماست و متضمّن حدّ وسطی از لحاظ ماست که از راه تعقل مشخص می شود" و به دو نوع اخلاقی و عقلانی تقسیم می شود. با شروع از بدیهیات و تعریف امور کلی مثل سعادت، می توان تکلیف تمامی امور زندگی انسان را مشخص کرد.

  • دیدگاه‌ عرفانی

 واژهء عرفان به معنی درخشش است اما در پنداره(مفهوم) به معنی ارتباط مستقیم و بدون میانجی انسان با وجود کل(خدا) است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس(رها شدن از نفس امّاره) وطی مراحل سير و سلوک عرفانی، از حالت خودی به بيخودی برسد و در  خلسه (درخشش عالی) به خدا بپيوندد و با او يکی شود(حصول به نفس ناطقه).

  • شادخواری

شادخواری (هدونیسم یا عشرت طلبی) میگوید هدف زندگی فقط لذت بردن و خوشی است و تنها دراين جهان است وبس و هيچ و پوچ است و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بيهوده.

  •  فلسفه ی تبارمندی هستی

فلسفه ی تبارمندی هستی/فلسفه ی اصالت وجود/اگزیستانسیالیسم:اگزيستانسياليست ها موضوع را از ديد گاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهيتی در خود و فراتر از خود برا ی اشياء و پديده ها.انسان موجودی "وانهاده" است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده است و از آسمان به او کمکی نمی رسد. زندگی همان چيزی که ما هرروز با آن سروکار داريم. در انسان ماهيت مقدم بر وجود است به اين معنی که ما ابتدا بوجود می آئيم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعريفی بد ست می دهيم و ماهيت خود و زند گی خويشتن را مشخص می سازيم.

 بنابراين ما انسانها فقط در فاصلهء کوتاهی هستی می‌يا‌بيم و چاره ای نداريم جز آنکه پرکار باشيم. از ديد گاه اگزيستانسياليست ها، اين انسانها هستند که می توانند و بايد اهداف و انگیزه‌های خود را از زند گی تعيين کنند و ضمن آفرينش و تغيير طبيعت خويشتن به زندگی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هدفی فراتر که برای خود تعيين می کند زندگی نکند، پوچی و بی‌معنائی ذاتی زندگی اورا خواهد بلعيد و غرق در ياس و نوميدی خواهد ساخت.

  • مارکسيسم

از ديدگاه مارکسيسم، که خود را پرچم‌دار رهائی و دگرگونی سرشت انسانی می دانست، زند گی هدفی است در خود. مارکس در اين مورد اعلام می دارد که "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود". مارکسيسم هرنوع تلاشی را برای گشودن معضل زند گی بی ثمر می داند مگر اينکه متکی باشد به مطا لعه ی جامع علمی، مردمی، رفتاری و زیستی وجود انسانی و دگرگونی آدمی در رابطه با تکامل کلی زندگی و رابطه ی او با اين سياره ی خاکی و همه ی عالم هستی.

از ديدگاه مارکسيسم، افراد و شخصيت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گيرند. مارکسيسم تاکيد دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعی است. اين دو گونه از زند گی گرچه در پیوندی تنگاتنگ و گاه مکمل يکديکرند، ولی تضادهای خود را نيز دارند. يکی ازاين تضادها اين است که انسان در جريان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نايل آيد. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بيماری، فقر، ستم و آلودگی محيط زيست باشد، اين اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حيات فردی او به تحقق بپيوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از اين لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان يک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعيت خويش ناراضی است. اين نقص و عدم رضايت منشاء تکاپو و فعاليت های خلاق انسانی ا ست: " زندگی خود فقط به عنوان يک شيوه ی زندگی ظاهر می گردد".

  • منفی گرايان 

اين دسته از متفکرين يا زند گی را منفی و پر ادبار می دانند و يا آنرا هيچ و پوچ و بی معنی می انگارند. پوچ‌گرایی ديدگاهی ديگر است که زند گی را مطلقأ هيچ و پوچ می شمارد و هر نوع ايده ی مثبتی رادر زند گی مردود می شمارد. 

بی شک شاخه های زیادی از تفکر در این تقسیم بندی ذکر نشده است. 

       

+ نوشته شده در 87/01/24 22:46 توسط الهام |


 

او را بر آنچه بوده سپاس می گوییم، و برای آنچه بُود ، در کار خویش از او یاری می جوییم ،

و از او می خواهیم تا دینمان را به سلامت دارد ، آنچنان که از او می خواهیم تا تن هامان درست ماند.

 

*****

 

بندگان خدا ! شما را سفارش می کنم این دنیا را که وانهنده ی شماست واگذارید،

 هر چند وانهادن آن را دوست نمی دارید . دنیایی که تن ها را کهنه می کند ،

هر چند نو شدن آن را خوش دارید. مثل شما و دنیا ، چون گروهی همسفر است

 که به راهی می روند، و تا درنگرند ، آن را می سپرند ، و یا قصد رسیدن به نشانی کرده اند ،

و گویی به آن رسیده اند. چه کوتاه است فرصت کسی که تازد تا راهی که در پیش دارد

 به سر رسد ، و یا آنکه روزی در پیش دارد نه بیش - و مرگش از در رسد - ،

 و خواهانی شتابان در پی او افتاده ، و او را می راند تا در دنیا نماند .

پس در عزت و ناز دنیا بر یکدیگر پیشدستی مکنید و به آرایش و آسایش آن شادمان مشوید ،

 و از زیان و سختی آن نا شکیبا مباشید . که عزت و نازش پایان یافتنی است ،

و آرایش و آسایش آن سپری شدنی ، و زیان و سختی آن تمام شدنی ،

و هر مدتی از آن سر آمدنی و هر زنده ی آن مردنی .

آیا نشانه ها که از گذشتگان به جای مانده شما را از دوستی دنیا باز نمی دارد ؟ 

 و اگر خردمندید مرگ پدرانتان را که درگذشته اند ، جای بینایی و پند گرفتن ندارد .

 نمی بینید گذشتگان شما باز نمی آیند ، و ماندگان نمی پایند !

 نمی بینید مردم دنیا روز را به شب و شب را به روز می آرند و هر یک حالتی دارند !

مرده ای است که بر او مویند . زنده ای که تسلیتش گو یند .

 افتاده ای بیمار ، بیمار پرسی تیمار خوار . و دیگری که جان می دهد ،

و دنیا جویی که مرگ به سرا غش می دود ، و غافلی

به خود وانگذاشته و ماندگان پی گذشتگان را داشته .

هان ! بر هم زننده ی لذتها ، تیره کننده ی شهوتها و برنده ی آرزوها را به یاد آرید

آنگاه که به کارهای زشت شتاب می آرید ، و از خدا یاری خواهید بر گزاردن واجب او

 -چنانکه شاید-، و نعمت و احسان او که به شمار نیاید.

 

 

+ نوشته شده در 87/01/16 1:50 توسط الهام |


                     

مومن ، شادیش در چهره ی اوست و اندوهش در دلش ،

سینه اش از هر چیز گشاده تر است

و نفسش از هر چیز خوارتر . 

امام علی (ع) 

+ نوشته شده در 87/01/04 11:8 توسط الهام |


 

  مرا می شنوی از دور

  و صدایم تو را نمی یابد

  بگذار که آرام شوم به خاموشی تو

  تو چون شبی ، کهکشانی و آرام

  خاموشیت از ستاره ایست

  همچنان ساده و دور ...

 

+ نوشته شده در 86/12/20 0:3 توسط الهام |


         آنکه می گوید دوستت می دارم

         خنیاگر غمگینی ست

         که آوازش را از دست داده است

         ای کاش     

         عشق را زبان سخن بود

         هزار کاکلی شاد در چشمان توست

         هزار قناری خاموش در گلوی من

         عشق را

         ای کاش زبان سخن بود

         آنکه می گوید دوستت دارم

         دل اندُهگین شبی است

         که مهتابش را می جوید

         ای کاش

         عشق را زبان سخن بود

         هزار آفتاب خندان در خرام توست

         هزار ستاره ی گریان در تمنای من

         عشق را

         ای کاش زبان سخن بود

                                       احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در 86/12/07 22:54 توسط الهام |


نمی دونم از کدوم ســـــــــتاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوبـــــاره می بینی منو

پر بغض جمعه های نــــاگــــزیـــــر و بی صدام

خیلی خســـــته ام باورم کن دنیا زندونه برام

توی کوره راه چشـمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همــون حس غریبــی که همیــشه با منی

تو بـــهانه ی هــر عاشق واســه زنده موندنی

می دونــــم هنوز اســـیرم تو حصار لحـظه ها

کاش می شد با یه اشاره ی تو آزاد می شدم

با توام که گفته بودی غصه هام تموم می شن

پس کجایی که بیایی منـــــــــو بگیری از خودم

ناجــــــــی ترانـــــه هــام من و به واژه هــــا ببر

این حقیــــــر رو به سخاوت شـــــب و دعـــا ببر

 

+ نوشته شده در 86/11/29 19:38 توسط الهام |


به بهشت نمی روم  

 اگر مادرم آنجا نباشد.

 

 حسین پناهی

+ نوشته شده در 86/11/23 21:18 توسط الهام |